داستان کوتاه چمدان روز آخر

www.ROZANEHONLINE.com

روزی مرگ به سراغ مردی آمد. وقتی متوجه  شد ، دید خدا با چمدانی در دست به او نزدیک میشود. خدا  به او گفت :
بسیار خب پسر، وقت رفتنه.
مرد: به این زودی؟ آخه من نقشه های زیادی داشتم.
خدا: متاسفم اما وقت رفتنه.
مرد: چی توی این چمدونه ؟
خدا: وسایل و متعلقات تو.
مرد: وسایل من؟ یعنی لباسها ، پول و....؟؟
خدا: اونها که متعلق به تونبود متعلق به دنیا و زمین  بود.
مرد: یعنی اونها خاطرات من بودن؟
خدا: اونها هیچوقت مال تونبودن. در واقع اونها متعلق  به زمان بودن.
مرد: آیا اونها استعدادهای من نبودند؟
خدا: اونها هیچوقت مال تو نبودن اونها مربوط به شرائط  بودن
مرد: پس خانواده و دوستانم چی؟
خدا: متاسفم اونها هرگز متعلق به تو نبودن اونها فقط  بستگی به مسیر زندگیت داشتن.
مرد: زن و فرزندم چی؟
خدا: اونها مربوط به قلب تو بودن
مرد: پس بدنم چی؟
خدا: اونهم متعلق به خاک بود.
مرد: تکلیف روحم چی میشه؟
خدا: اون متعلق به منه.
مرد مرد با ترس و ناامیدی چمدون را از خدا گرفت و باز  کرد. چمدون خالی بود. او در حالیکه قطره ای اشک از  گونه اش پایین غلطید گفت یعنی من هیچگاه چیزی نداشتم؟
خدا: درسته. فقط لحظاتی که زندگی کردی مال توست. زندگی  یک لحظه است . لحظه ای که متلق به توست. به همین دلیل  مادامیکه اونو داری ازش لذت ببر. پس به هیچ چیزی اجازه  نده تورو از لذت بردن منع کنه.
حالا که زنده ای زندگی کن و شاد بودن را فراموش نکن  چون تنها چیز مهم همینه. تمام چیزهای مادی و هرچیزی که  تا حالا براش مبارزه کردی متعلق به تو نیستن.
 
/ 3 نظر / 5 بازدید
Nafas

[متفکر][دست][تایید]

Nafas

لبخند زدی بهار با آن آمد یک باغ پر از نرگس و ریحان آمد ای دست بلند آسمان در دستت من نام تو را خواندم و باران آمد

Nafas

] چشمانم را به ابرها قرض می دهم کافیست عکست را نشانم دهند خشکسالی چند سال اخیر را جبران خواهم کرد